{| + آفتاب کم‌کم خودش را به پناهگاهی پشتِ تپه‌ی روبرو نزدیک میکند. ذهنم پروسه‌ی تصویر سازی را فعال کرده، از زمانی که یادم هست، دوست داشتم بدانم پشت تپه‌ها چه میگذرد و راه به کجا میرسد؟ مثل تپه‌هایی که نزدیکِ خانه‌ی کودکی‌ام بود. میان موسیقی شادی که گوش‌هایم را میخراشد، لبخند روی صورتم می‌ماسد، رسوبی از فجایع بهارهای گذشته‌ که خراش‌های التیام ناپذیری را به پیکر خاطراتم وارد کرده در اعماق وجودم ته‌نشین شده است، گوشهایم هیچ چیز را نمی‌شنوند، چشم‌هایم هیچ‌کس

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
خرید سکه ساکر استارز محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها


الموقع الرسمی لمؤسسة أحباب لغة الوحی التعلیمیة دانلود مادرم.... ادبی مذهبی بلاگ درس خونا چاه فعله نیوز رشت کلینیک دانلود خلاصه کتاب مبانی سازمان و مدیریت طاهره فیضی گروه بلک پینک و... دقائق العلاج